نشانه لیاقت عشق

یکشنبه 8 آذر 1388 07:49 ق.ظ

نویسنده : Kiarash Gheybi
این کتاب کتاب خیلی جالب و پند آموزیه .
خیلی از داستاناش خوشم میاد.
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

سکه

در خلال یک نبرد بزرگ،فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت.فرمانده به پیروزی نیرو هایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد،سکه ای از جیب خود بیرون آوردف رو به سربازان کرد و گفت:سکه را بالا می اندازم،اگر رو آمد پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست میخوریم.

بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.

سکه به سمت رو افتاد.

سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد،معاون فرمانده نزد او آمد و گفت:قربان،شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟

فرمانده با خونسردی گفت:بله وسکه را به او نشان داد.

هر دو طرف سکه رو بود.

برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

 فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود, نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید. اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد زیادی از فرشتگان, من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای من کافی هستند.

خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. 

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد, حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم, ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت, اگرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود, اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را شروع کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم, لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را  مادر  صدا کنی.

برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت‌ها فکر می‌کرد که از همه قدرتمند‌تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می‌گذارند، حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی‌تر می‌شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می‌کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می‌آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود‌اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی‌ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می‌شود. نگاهی به پایین‌انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

                                               برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

 فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر .

برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق 

 یک بستنی ساده

 هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که آدم‌های رنگارنگ رو می‌بینم که به زور دارند به هم لبخندمی‌زنندحالم به هممی‌‌خورد.

بعد از مدت‌ها یک روز عصر رفتم به یکی ازاین کافی شاپ‌ها، همینطور که داشتم به مردم نگاه می‌کردمدیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو ورفت پشت یک میز نشست.

برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می‌شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.

دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت پولش را می‌دهم هیچ چیز مجانی‌ای نمی‌خواهم.

کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیرنگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت یه بستنی میوه‌ای چند است؛
پیشخدمت با بی‌حوصلگی گفت: پنج دلار.

دختر بچه دست کرد توی لباسش و پول‌هایش رابیرون آورد و شروع به شمردن پول‌هایش کرد.
بعد دوباره گفت: یک بستنی ساده چنداست.

پیشخدمت بی‌حوصله‌تر از قبل گفت: سه دلار.

دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.

پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمی‌کنم زیاد ساده بود، احتمالاً مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی‌ها.

دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوقداد و رفت.

وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!!!.
 
برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

 شناخت

کودک نجوا کرد: خدایا با من صحبت کن ویک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید.

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن ! و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.

کودک فریاد زد:خدایا یک معجزه به من نشان بده ویک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت:خدایا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم پس

خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست ودر حالی

که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد.

 برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

استعفا

بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم و مسؤولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران 5 ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم !

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم.

می خواهم درون یک چاله  آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

میخواهم به گذشته برگردم ، وقتی همه چیز ساده بود ، وقتی داشتیم رنگها را ، جدول ضرب را و شعر های کودکانه را یاد می گرفتیم ، وقتی نمی دانستم که چه چیز هایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم ، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری ، خبرهای ناراحت کننده ، صورت حساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم ، به یک کلمه محبت آمیز ،به عدالت به صلح ، به فرشتگان، به باران ،به ...

این دسته چک من ، کلید ماشین ، کارت اعتباری و بقیه مدارک من ، مال شما

من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم .

اگر می خواهید بیشتر با من بحث کنید ، باید بتوانید مرا بگیرید،

چون ...............!

برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

 

جای پا
شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید.او دید که در عالم رویا پا به پای خداوندروی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال در اسمان بالا سرش خاطرات دنیای زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است.

 او که محو تماشای زندگی اش بود ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و انهم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است.

بنابراین با ناراحتی به خدا که  در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت:

پروردگارا...تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی اورد و تو را دوست بدارد در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد.پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد؟چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟

خداوند لبخندی زد و گفت:

بنده عزیزم.من دوستت دارم وهرگز تو را تنها نگذاشته ام!زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی. . .

  برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق

بانك زمان

 تصور كنید بانكی دارید كه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پول ها را خرج كنید، چون آخر وقت حساب، خود به خود خالی میشود.

در این صورت شما چه خواهید كرد؟

البته كه سعی می كنید تا آخرین ریال را خرج كنید!

هر كدام از ما یك چنین بانكی داریم: بانك زمان.

هر روز صبح، در بانك زمان ما 86400 ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد.

هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.

ارزش یك سال را دانش آموزی كه مردود شده، میداند.

ارزش یك ماه را مادری كه فرزندی نارس به دنیا آورده، میداند.

ارزش یك هفته را سردبیر یك هفته نامه میداند.

ارزش یك ساعت را عاشقی كه انتظار معشوق را می كشد، میداند.

ارزش یك دقیقه را شخصی كه از قطار جاده مانده، میداند.

و ارزش یك ثانیه را آن كه از تصادفی مرگبار جان به در برده، میداند.

هر لحظه گنج بزرگی است، گنجمان را مفت از دست ندهیم.

باز به خاطر بیاوریم كه زمان به خاطر هیچ كس منتظر نمیماند.

 دیروز به تاریخ پیوست،

فردا معماست

و امروز هدیه است.

برگرفته از کتاب نشان لیاقت عشق







با تشکر از وبلاگ دوستم.

حسین کمالی نژاد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic